طنز ابتدایی: نوجوانی ام... از آن دوره هایی است که دوستش ندارم، اینکه حس میکنم بین این همه ستاره ی درست و حسابی و آبرو حفظ میکنم!!!! از کسی خوشم میامد که بعدها سرخ میشدم از خجالت وقتی کسی صحبتش را میکرد میخواهم بترکم حتی اینکه از همان زمان ها دیابی دو آتیشه بودم، بعدها تامر را خیلی دوست داشتم، پرسپولیسی بودم و... هم این ننگ را پاک نمیکند! شاید چون عمرو و تامر فقط خوانندگان مورد علاقه بودند و عشق زندگی ام محسوب نمیشدند اما اوشان! عشق زمان بچگی ما بودند ... این بود که بیشتر از همه در موردشان حرف میزدیم... هنوز هم وقتی از کسی میپرسم وقتی یاد من میافتی چه شخصیتی کنار اسم من به خاطرت می آید با موذ
شاید عجیب باشد، اما بعد از سالها وقتی به خودم نگاه کردم دیدم بیش از نصف کسانی که الان در حوزه های مختلف برایم بهترین هستند یک روزی جز لیست سیاه سلیقه ی من بودند و البته برعکس! (داخل پرانتز بگم که هر بار این مطلب رو برای کسی تعریف میکنم ناخودآگاه این مصرع رو برای عمرودیاب میخونم که"دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی" انصافا این آدم انقدر دوست داشتنیه که تو هیچ برشی از تاریخ زندگی ام ازش بدم نمیومده و همیشه عاشق هنر فاخرش بودم) به این نتیجه رسیدم که دلیل این قضیه نشنیدن، تجربه نکردن و فرصت ندادن به اون بدترین ها بوده... این قضیه از سال های 88-89 برایم رنگ پیدا کرد اون زمان سر کلاسهای عمومی آ
برچسب: آزاده,
نویسنده: آرین اکبریپور
نمیدانم درست است بگویم یا نه... اما به شدت به ظاهر اهمیت میدادم! ظاهر دیگران نه اما ظاهر خودم خیلی... هنوز مدرسه نمیرفتم که در جواب این سوال که بزرگ که شدی میخواهی چه کار کنی میگفتم دماغم رو عمل کنم! گونه هم بزارم... !!! اینها مال زمانی بود که هیچکدام از این عمل ها خیلی رایج نشده بود!
اگر بخواهم عقب تر بروم باید بگویم پدر و مادر من هر کدام ویژگی های خاصی در ظاهر داشتند مثلا خانواده ی پدری اکثرا قد بلند و اندام زیبایی داشتند اما از زیبایی ظاهر بهره ای ندارند نقطه ی مقابل خانواده ی مادری صورت زیبایی دارند اما قد متوسط و اندام های متوسط تر از قد دارند... بهترین حالت این بود که من اندام را از خانو
برچسب: پشیمان,
نویسنده: آرین اکبریپور
برچسب: بهانه,
نویسنده: آرین اکبریپور